گم شدن آرین در برج میلاد

این پست رو خیلی وقت پیش شروع به نوشتن کردم و نیمه کاره گذاشتم ... نمی دونم چرا ولی مدتهاست که انگیزه نوشتن رو از دست دادم . با بزرگ شدن آرین من خود به چشم خویشتن می بینم که جانم می رود...ناراحت

به هر حال زندگی در جریانه  ... و باید جبر زندگی رو ادامه داد ...

 عصر  جمعه پیش آرین ، من و بابا جون  به اصرار من رفتیم برج میلاد آخه از اول تا هفتم اردیبهشت هفته سلامت بود و انجمن هگمتانه ،مدرسه پیک هنر و دانشگاه علوم پزشکی به اتفاق یک غرفه داشتند به نام ایستگاه اتیسم که جالب بود و جمعه هم قرار بود دور برج میلاد زنجیره انسانی تشکیل بشه . و خوب طبیعتا مملو از جمعیت بود.

نمی دونم این برج میلاد چی داره هردفعه که ما با آرین به اونجا میریم آرین مثل افسار گسیخته ها فقط میدوه و این همیشه برای ما سواله که به دنبال چی میدوه . سبز

آرین میدوئید و من بابا جون به دنبالش . در یک لحظه از لابه لای جمعیت دوئید تو ساختمون برج و ما تا اومدیم برسیم بهش برسیم پرید تو آسانسور و  رفت طبقه ششم آسانسور بیاد پایین  و ما برسیم طبقه ششم ازش خبری نبود تعجب 

من دست و پام رو گم کرده بودم و فقط داد میزدم آرین ، آرین و جواب  فقط سکوت بود  و آدمهائی که با بهت من رو نگاه می کردند و  از هم می پرسیدند چی شده و من و بابا جون می گفتیم :پسرمون پسرمون گم شده .کلافه

به تدریج مردم و فروشنده ها جمع شدند ...

مردم :خانم بچتون چند سالشه ؟

من : 8 سال ...

مردم : خانم بچه هشت ساله گم نمیشه . نگران نباش پیدا میشه.

من : آخه نمی تونه حرف بزنه . بچم نمی تونه حرف بزنه . بچم اتیسم داره .

مردم : اتیسم ،اتیسم چی هست؟!!

خیلی خیلی ساعت وحشتناکی بود واقعا نمیشه با نوشتن احساس بیچارگی و درماندگی اونروزمون رو بنویسم ...

من فقط تو سر و صورت خودم میزدم و فکر می کردم که خدایا چیکار کنم .

یک ربعی طول کشید که البته به من و پدرش سالها گذشت . دیدم آرین دست یکی از مامورین انتظامات برجه و دارن به طرف ما میان،  فقط رو زمین پهن شدم و زار زدم . 

آرین که خیلی  انگار بهش خوش گذشته بود و این کاملا تو صورتش معلوم بود با دیدن گریه من زد زیر گریه ...قلب

یک هفته ای من در شوک این ماجرا بودم و اغراق نیست که بگم هنوز هم تو شوکم ...

واقعا باید چه کرد ؟!!

/ 12 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س

ادامه٠٠٠٠ نمونه اى از اين سؤالها رو ميگم، مثلا از پسرتون بپرسين ،ما وقتى تشنه ايم آب ميخوريم يا نون و بلا فاصله در جلوى چشمش يك تكه كاغذ رو به دو تكه پاره كنين و روى يكى بنويسين آب و روى ديگرى نان و يكى رو در دست راست تون بگيرين و ديگرى رو در دست چپ و از او بخواهيد به يكى اشاره كنه ،يا دو تكه كاغذ رو روى ميز با فاصله از هم قرار بدين و يك مداد بدين دستش و بگين با مداد به يكى اشاره كنه ، و سؤال هاى ديگه اى مثل اين كه آسمون چه رنگيه آبى يا قرمز و به همين ترتيب با سؤال هاى مختلف پيش برين. پاره كردن كاغذ به دو تكه مهمه چون صداى پاره كردن كاغذ توجه بچه رو جلب ميكنه و يك آماده باش براى شروع يك كاره ،كه اون كار همون پاسخگويى بچه است و كم كم متوجه ميشه با صداى پاره كردن كاغذ شما ميرين كه پاسخ او رو بشنوين. اگر آموزش الفبا رو قبلا به پسرتون شروع كردين و الفبا رو قبلا ياد گرفته ، بعد از اين كه پاسخش رو روى كاغذ به شما نشون داد ،روى صفحه حروف بخواين كه حروف مربوط به اون پاسخ رو نشون بده ،مثلا در رابطه با سؤال اول وقتى به آب اشاره كرد از او بخواين كه آب رو روى صفحه الفبا نشون بده ،يعنى اول حرف آ و بعد حرف ب

س

ادامه.... صفحه سوم اين روش البته خيلى كامل تر از اونچه من گفتم توسط خانم Soma ابداع شده به نام RPM يا Rapid Prompting Method اميدوارم كه اين نوشته بتونه كمكى باشه براتون در جهت شروع يك راهى كه آرين عزيز بتونه با اون راه با شما ارتباط برقرار كنه و حرفش رو بيان كنه ،نوشته من هرچند كامل نيست ولى اميدوارم براى شما و ساير پدر و مادرهايى كه اين متن رو ميخونن مفيد باشه. همون طور كه در ارديبهشت ١٣٩٣ براتون نوشته بودم ،من روى اينترنت در زمينه اوتيسم زياد جستجو ميكنم و اين بخشى از نتايج تحقيقم بوده موفق باشين ،باز هم ازتون به خاطر وبلاگ مفيد تون تشكر ميكنم

مامان هستی

سلام ناخودآگاه با خوندن متن اشکام جاری شدن منم نمیدونم با هستی چه کنم ؟

س

ادامه ....... صفحه چهارم وقتى سؤال هاى شما دو تا جواب داره خودتون به بچه نشون ميدين كه رو ى هر كاغذ چى نوشين لازم نيست بچه بلد باشه بخونه ،مثلا در مورد مثال اول خودتون بلند ميپرسين نون يا آب و هم زمان كاغذ مربوط به نون رو يك طرف ميگذارين ميگين نون و كاغذ آب رو ميذارين طرف ديگه و ميگين يا آب ،يعنى بچه ميدونه روى كدوم كاغذ نوشتين نون و روى كدوم نوشتين آب. اميدوارم واضح نوشته باشم

س

ادامه ...... صفحه پنجم با اين روش كه در صفحات قبلى گفتم ،خانم soma به پسر خودش ياد داد كه چطور با استفاده از صفحه حروف الفبا و با اشاره به حروف ،مطلب خود رو به مادرش بگه و نهايتا توانست كتاب شعر خودش رو بنويسه . صفحه حروف و كامپيوتر ميتونه به اين كودكان كمك كنه حرف خودشون رو بيان كنند و با ديگران ارتباط برقرار كنند. البته كليد هاى روى صفحه كليد كامپيوتر به دليل كوچيك بودن كمى براى بعضى از اين كودكان سخته چون كنترل رو انگشتان دست و حركات ظريف دادن به انگشتان دست براى زدن يك كليد روى صفحه كليد كامپيوتر سخته و براى بعضي هاشون استفاده از صفحه حروف الفبا به دليل بزرگتر بودنش آسون تره ،ولى استفاده از كامپيوتر بهشون استقلال ميده در حاليكه براى استفاده از صفحه حروف الفبا كسى بايد در كنارشون باشه و حروف رو كه بهش اشاره ميكنند رو دونه دونه منتقل كنه به كاغذ تا جمله كامل نوشته بشه،در هر صورت استفاده از اين وسايل باعث برقرارى ارتباط ميشه ،چيزى كه اين كودكان به اون نياز دارن تا حرفاشون رو مطرح كنند. اميدوارم كه خداوند توان و انرژى لازم رو به شما مادر عزيز و ساير پدر و مادرهايى كه شرايط مشابه شما رو دارن بده تا بتونين

س

ادامه....... صفحه ششم تا بتونين به نتايج بهترى برسين و شرايط رو بهتر كنين. ميدونم خيلى سخته. اميدوارم موفق باشين.

مهدی

سلام ازاتفاقی که برای آرین جان افتاده کاملامتاسف شدم اما بازم خداروشکربه خیرگذشته موردی هست جسارتا میخواستم خدمتتون تماس بگیرم امتحانش بی ضرره اگه مایل بودید خدمتتون تماس میگیرم امیدوارم روحیتونو حفظ کنیدمطمئن باشیدخداکمکتون میکنه.

م

عزیز دلم کاملا درکت میکنم

مهر

عاشق دل نوشته هات شدم.. شما که هشت سال آرین دارید. دیگه باید آبدیدهشده باشی سعی کن دراین مواقع کمتر خودت بزنی . مثل خودش سریع بدو...

فریبا جعفری

سلام من مادر هیراد هستم او هم از کودکان طیف اوتیسم است یک روز در تابستان 89 به پارک اندیشه نزدیک که بین محل کار پدرش و منزلمان بود رفتیم هیراد 6ساله بود ولی کلام نداشت 40 دقیقه گمش کردم تمام پارک را گشتم در نهایت به پدرش زنگ زدم او با دو همکارش آمد و آخر پیدایش کردیم ....الان مدتهاست که برایش یک گوشی کوچک با خط ایرانسل گرفته ایم تا همیشه در دسترس باشد [لبخند]