مریضی من و تنهائی آرین :(

دیروز صبح با تهوع و دل پیچه از خواب پا شدم  گلاب به روتون تا 10 صبح مدام توی دستشوئی بودم  سبز خیلی حال بدی داشتم دست و پام داشت می لرزید رنگم مثل گچ دیوار شده بود . یک آن گفتم خودم به جهنم من اگر بیهوش بشم سر آرین چی میاد ؟ نگرانگفتم خدایا فقط من به گوشی تلفن برسم. حالا آرین هم داشت وسط اتاق بپر بپر می کرد.قلب گوشی رو برداشتم و اول به همسرم بعد به مامانم زنگ زدم گفتم: فقط خودتون رو برسونید. 

بیچاره ها در عرض نیم ساعت رسیدند.

همسرم مجبور بود به خاطر کارش برگرده ولی مامان و بابام موندند. یک ساعتی گذشت دیدم خیلی حالم بده با بابام رفتم درمانگاه و سرم وصل کردم ولی همش نگران آرین بودم . چون آرین خیلی به بابای من وابسته است گفتم الآن مامانم رو می کشه ، حدسم درست بود به خونه که زنگ زدم دیدم صدای گریه اش میاد .ناراحت بابام رو فرستادم خونه گفتم شما برو دو ساعت دیگه بیا دنبالم.

تو اون دو ساعت فقط به این فکر می کردم که اگر من این مادر و پدر رو نداشتم چه خاکی باید به سرم میریختم .اوه فکر کردم ایندفعه بخیر گذشت ولی با بزرگ شدن آرین چه گلی بسر باید بزنم ؟ این دو ساعت به جای استراحت همش به این چیزها فکر کردم ولی به جوابی نرسیدم !گریه

/ 5 نظر / 16 بازدید
ادیب

مامان آرین جون سلام - امیدوارم بتونید با ضبر و حوصله کافی از پس براوردن خواسته های جوراجور آرین کوچولو برآیید. همه شان همینجوری هستند . وقت و بی وقت هر بهانه ای را می گیرند. صبر کنید .کم کم که بزرگ شوند آرام تر می شوند . رام تر میشوند . تاده یازده سالگی خیلی اذیت می کنند . از دوازده سالگی آرام تر و ساکت تر می شوند . پسرم رضا هم همین طور است .الان 14 ساله است و در کلاس سوم درس می خواند. نسبت به چند سال پیش خیلی آرام شده ولی گاهی هم همان بهانه ها را دارد .با تمام وجودم می دانم چه میکشید . این یک امتحان الهی است . الهی که سربلند باشیم .

زویا

مادرها همیشه نگران بچه هاشونن. فرقی نداره که بچه عادی باشه یا اوتیسم [لبخند] برای هر بچه ای هم ممکنه مشکلاتی پیش بیاد خدای آرین هم بزرگه نگران نباشید

خاله هاني

چوفردا شود فكر فردا كنيم .

پارا

خدا رو شکر که مامان و بابای به این گلی داریم عشقم ... با نگرانی بیش از اندازه فقط خودتو بیشتر عذاب می دی ...نگرانی ماله همه آدمهاست اما اون مطلبی که برات جند وقت پیش فرستادم اون دو تا فرشته و صندوق همیشه اینا رو یادت باشه ...

مهر

عزیزم. خدارو شکرکن این مامان وبابا رو داری. یکی ازمادرهای اینجا تو ایران هیچ کس نداشت. وقتی درشرایط شما قرار میگرفت بچه اش مال من بود. عضو خونواده ما شده بود. وقتی پدر ومادرم میامدن بمن سر بزن آخه اونات و یه استان دیگه هستند . میگفتن برو بچه مون بیار.ببینیم در واقع براش یه جور مادرخونده شده بودم. الان سوم دبستان عادی رو تمام کرده. واز ایران رفته. آرین ندیده عاشقتم..