حالا آرین سه ساله شده بود و به مهد کودک می رفت و روز به روز تفاوتش با بچه های همسن خودش فاحشتر می شد. و من هر روز نا امید تر از روز پیش می شدم ...

به پیشنهاد خانم گفتار درمانگر من آرین رو پیش یک کار درمانگر در نزدیکی منزلمان بردم. .

نمی دونم چرا تو اون سن اینقدر مسئله مدرسه رفتن آرین برام مهم بود حالا که به اون روزها و نگرانیهام فکر می کنم خندم می گیره . خنده

اولین سؤالی که از کاردرمانگر پرسیدم این بود که آرین می تونه بره مدرسه و ایشون هم با قیافه جدی گفت : نه ! تا زمانی که نتونه حرف بزنه نمی تونه ...

من دوباره شروع به کار کردم  وضعیت خیلی سختی داشتیم آرین موقع برگشت به منزل داخل ماشین می خوابید و وقتی به خونه می رسیدیم خیلی خوشحال و خندان آماده بازی کردن بود . از همون کوچیکی عاشق کارتون بود یک شبهائی می شد که ساعت 3 صبح شده بود و هنوز بیدار بود و کارتون می دیدو من و همسرم  هم که 6 صبح باید سر کار می رفتیم داشتیم کم کم به مرز جنون می رسیدیم ... پس دوباره کار رو برای همیشه بی خیال شدم و خانه نشین شدم.

تو این فاصله  هم دنبال بهترین روانپزشکها ، متخصصین مغز و اعصاب ، پزشک متابولیک ، نوار مغز ، MRI ، آزمایش ژنتیک ، آزمایش متابولیک و ... بودیم هرچی بیشتر می رفتیم کمتر دستگیرمون می شد. هرجا که بهمون پیشنهاد می دادن من بدو بدو می رفتم ببینم که آیا میشه کاری برای نور چشمم انجام بدم یا نه ...

هیچ وقت فراموش نمی کنم یک روز سرد زمستونی با آرین و مامانم رفتیم پیش یک دکتر روانپزشک به نام ،که با هزار بدبختی ازش وقت گرفته بودیم . ایشون هم بدون اینکه آرین رو ببینه و فقط با چیزهائی که دستیارش از من پرسیده بود به من گفت : خوب دیگه اینکه درست بشو نیست !اوتیسم داره ! تو برو فکری برای زندگی خودت بکن . یک پولی هم بگذار براش کنار که بعد از تو نگهش دارن !!! خدایا من نمی دونم که واقعا این بعضی ها چه جوری معروف می شن آخه تو مثلا روانپزشکی ! توی راه خونه من فقط اشک می ریختم ...

آرین حالا 4 سال و نیم داشت و من تقریبا اینکه آرین مشکل داره رو پذیرفته بودم اما همسرم  کماکان به اینکه آرین مشکلی نداره پا فشاری می کرد ...

دیگه کم کم رفت و آمدها مون با اطرافیانمون محدود شد . همه فامیل کم کم ازمون دور و دورتر شدن ... اونها تقصیری نداشتن متوجه نبودن که آرین با بچه های طبیعی خودشون خیلی فرق داره ، فکر می کردن ما لوسش کردیم وتربیتش نکردیم . بارها این کلمه ،  تربیتش کنید رو شنیدم و فقط غصه خوردم و در  خلوت خودمون گریه کردم.

آرین بچه بی تربیتی نبود فقط نمی تونست بعضی از رفتار ها شو کنترل کنه . مثلا اگر برای خوردن غذا به بیرون از منزل می رفتیم آرین مدام بیرون از محیط رستوران بود چون اصولا بچه های اوتیستیک نمی تونن ازدحام وصدا های بلند رو تحمل کنن و یا وقتی روزنامه فروشی می دید از خود بیخود می شد و تمام مجله های اون روزنامه فروش بیچاره رو بهم می ریخت چون عاشق مجله و تصویر بودیا زمانیکه به سوپر می رفتیم اگر تبلیغ فیلم یا کارتونی رو در و دیوار اون سوپر بود باید حتما از طرف می گرفتیم و گرنه کل کوچه رو بهم می ریخت و قشقرق به پا می کرد اینها همه به حساب بی ادبی او گذاشته می شد و هنوز هم متاسفانه میشه ... هر چند که با مرور زمان و آموزشهائی که می گرفت فرمانپذیر تر شده .

غالبا بچه های اوتیستیک وقتی یک موضوع یا وسیله  براشون جالب می شه تمام تمرکزشون رو روی اون می گذارن و به اون می پردازن .

در طول این سالها کار درمانگران و گفتار درمانگران زیادی رو امتحان کردیم که از همشون سپاسگزارم .همه به نوعی به من ، آرین و پدرش کمک کردند.

زمان زیادی طول کشید ولی کم کم پدر آرین هم متوجه تفاوت های پسرش با بقیه بچه ها شد و پذیرفت . می دونم که پذیرش این مسئله برای اون بسیار سخت تر از من بوده ولی خدا رو شکر بالاخره کوتاه اومد...