عید نوروز بهانه خوبی بود که با خانواده های اتیسم رفت و آمد کنیم . قلب

تو فضای مجازی گروه کوچکی از مامانهای دارای فرزند اتیسم تشکیل دادیم که هممون مثل خواهر شدیم . یک فضای جالبیه خلاصه از خود راضی

به هر حال تصمیم گرفتیم که در این مدت عید با بابا ها و بچه ها به دیدن هم بریم. البته خوب بخاطر متفاوت بودن بچه ها طبعا این رفت و آمد ها زیاد آسون نیست . 

چند شب پیش قرار شد که بیان خونه ما خیلی جالب بود هر مامانی نسبت به اون چیزی که بچش کلیشه داره منو و آگاه کرد و من اون وسایل رو جمع کردم.

جای همگی خالی دوستان اومدند و مشغول گپ و گفت شدیم و این وسط دلم می خواست که یک دوربین بود و از بچه ها فیلمبرداری می کردم هر کدومشون تو گوشه ای از خونه مشغول کار دلخواه خودش بود و جالب اینکه برای هیچکدوم ما کارهای بچه ها عجیب نبود بغل

وسط این چهار پنچ بچه یکی از بچه ها برای من یاد آور خاطرات دو سه سال پیش آرین بود حال مامانش رو واقعا درک می کردم بنده خدا یک دقیقه ننشست ناراحت

به هر حال مهمانها یک ساعتی نشستند و کلی به من خوش گذشت امیدوارم به اونها هم خوش گذشته باشهمژه

بعد از رفتن مهمانها به این فکر کردم که بچه های اتیسم هم واقعا با بزرگ شدن سنشون تغییر می کنند. خدا رو شکر من دیگه مثل سه سال پیش نباید مدام دنبال آرین باشم خیلی آرومتر شده و بعضی وقتها که به گذشته فکر می کنم می بینم که جقدر سر مسائل ابتدائی خودم و آرین زجر کشیدیم.

این پست رو برای این نوشتم که به مامان باباها بگم بچه ها با رشد سنیشون آرومتر میشن نگران نباشید روزهای سخت می گذره هم شما پخته تر میشین هم اونها عاقلتر ....