ما در آپارتمانی زندگی می کنیم که تعداد خانواده های ساکن اون تقریبا زیادند و همه رو نمی شناسیم البته هر چند که آرین بخاطر شیطنت ها ش تو ساختمون ما معروفه ولی خوب استثنا هم هستلبخند

چند روز پیش وقتی آرین خسته و شیطونشیطان از مدرسه برگشت و سوار آسانسور شدیم دو تا پسر حدودا بیست ساله همزمان با ما سوار شدند ، آرین وقتی سوار آسانسور شد تو دست و پای این دو تا پسر پیچید و بعدشم یک دقیقه تو آسانسور آروم نگرفت یکی از اونها با لبخند به آرین نگاه می کرد و دیگری با نچ نچ و چشم غره . ساکت

برگشتم به پسر بداخلاق گفتم :آقا چرا عصبی میشی خوب خودتم یک زمانی بچه بودی و همین کارها رو کردی. برگشت گفت بخدا اگه من اینجوری بودم! تعجب

بهش گفتم : پسر من اتیسم داره و چون نمی تونه خوب حرف بزنه فعالیتش زیاد تره . در همین زمان اونها به طبقه موردنظرشون رسیدند و پسر که حالا خیلی شرمنده شده بود دستی به سر آرین کشید و گفت : خانم ببخشید من نمی دونستم .یول

اونها رفتند و من موندم و بغضی در گلوم و آرین شاد و معصوم . چشمناراحت

میدونم برای تمام مامان و باباهایی که بچه دارای اتیسم دارند از این دست اتفاقها زیاد میوفته ، خیلی دوست داشتم که یک جورایی اطلاع رسانی به آدمهای عادی بیشتر   می شد و مردم دیگه با دیدن ما و حرکات بچه هامون مار و با تعجب نگاه نکنند اما مثل اینکه به ما و بچه هامون وصلت نمیده .نگران