تو مسافرت تعطیلات عید یک سری هم به اصفهان و میدان نقش جهان زدیم .مژه

به خاطر اینکه شلوغ بود مجبور شدیم چند کیلومتری دورتر از میدان ماشین رو پارک کنیم و پیاده بریم .عینک

تو طول مسیر آرین تو هر مغازه ای سرک می کشید پیش خودم فکر کردم که از بس ما این بچه رو با ماشین اینور و اونور بردیم امروز که داریم پیاده می ریم انگار با دنیای جدیدی داره آشنا میشه !! تعجب

با هر بدبختی بود رسیدیم به میدان نقش جهان که به واسطه ایام نوروز خیلی خیلی شلوغ بود .

توی میدون هم که مثل همیشه درشکه سواری در جریان بود ولی یک صف دو کیلومتری داشت ، آرین هم یکهو هوس کرد بپره توی یکی از کالسکه ها کلافه آقای کالسکه چی بنده خدا که نمی دونست آرین متوجه صف و ... اینا نمیشه برگشت بهش گفت پسر جون باید تو صف وایسی ، ملت هم که همه شروع کردن به غر غر زدن که یعنی چی باید صف وایسین و ... من کلا دیگه در این مواقع تو صورت مردم نگاه نمی کنم فقط حرفها رو می شنیدم و من و و بابا جون سعی داشتیم آرین جیغ زنان رو از میدون خارج کنیم یعنی باور کنید فکر می کردم تمام آدمهای توی نقش جهان ساکت شدند و دارند ما رو نگاه می کنند خنثی

آرین رو تا کنار میدون کشون کشون آوردیم در حالیکه داشت خودش و ما رو می زد دم یک گز فروشی نشست زمین من گفتم الانه آقای فروشنده بیاد اعتراض کنه گریه

بعد از چند دقیقه با وعده وعیدهای ما خدا رو شکر ساکت شد و به سمت ماشین راه افتادیم.

یک درس اونروز گرفتیم و اون این بود که وقتی آرین از چیزی که بهش نمی رسه عصبانی میشه اونموقع تند تند بهش نگیم که نمیشه ،نمی تونی و ... فقط ساکت شیم تا خشمش خوابیده بشه ...

این کاریه که در مورد همه آدمهای عادی هم صدق میکنه ولی ماها خشممون رو کم پیش میاد که فریاد بزنیم ،شایدم  گاهی اوقت دلمون خیلی هم  می خواد که فریاد بزنیم  ولی چون از اول بهمون یاد دادن موقع عصبانیت سر و صدا نکن رومون نمیشه  اما بچه های اتیسم چون همه چیزشون آشکاره و رو، عصبانیتشون هم اینجوریه دیگه باید بپذیرمشون .قلب