رفت و آمدهای انجمن یک هدیه بزرگ برای من داشت و اون اینکه من کلی دوست پیدا کردم قلب

یک روز با یکی از مامانهای مدرسه آرین داشتم تلفنی صحبت می کردم که بحث به اینجا کشید که پسرش رو می بره شنا و منکه مدتها بود دنبال یک مربی شنا ی با انصاف می گشتم کلی ذوق زده شدم و شماره تلفن مربی رو گرفتم .فرشته

هفته پیش پنج شنبه قرار شد آرین رو ببریم پیش مربی . پدر جون هم چون روز اول بود که آرین می خواست بره شنا اومد .چشمک

همینکه تو خونه مایو آرین رو تنش کردم شروع کرد گفت : آب ، آب ،منم چون نمی دونستم واقعا مربی آرین رو قبول می کنه یا نه به روی خودم نیاوردم تا دم در استخر من واقعا متعجب شدم  چشمآرین تا سر در استخر رو دید باز گفت : آب ، آب و ما هم گفتیم : آره باید عمو بیاد باهاش بری شنا .

ولی مشکلی که همیشه در بچه های ما و جود داره عدم تحمل دوباره شروع شد، اینقدر کوبید تو سر خودش و جیغ زد و آب آب کرد که این نیم ساعت برای من و همسرم اندازه یک سال گذشت .سبز

خدا رو شکر آقای مربی اومد و آرین رو برد تو آب و کلی آرین کیف کرد. قرار شد از این به بعد پنج شنبه ها یک ساعت آرین رو ببرم استخر تا 5 جلسه ببینیم که آرین موفق میشه شنا یاد بگیره که مطمئنم میتونهاز خود راضی

یک خصلت مشترک بین بچه های اتیسم وجود داره و اونم دوست داشتن آبه و بسیاریشون هم در این زمینه پیشرفتهای زیادی می کنند . نمی دونم شاید استعداد پسر منم تو شنا باشه و یک شناگر موفق بشه . متفکر