روزی رو که برای فیلمبرداری مجدد اعلام کرده بودیم  بچه های زیادی بر خلاف تصورمان اومدندلبخند یادتونه که من چقدر عصبانی شده بودم ناراحتولی خوب به لطف خدا و کمک والدین تعداد شرکت کنندگان برای فیلمبرداری از دفعه اول هم بیشتر شد.

اونروز یک پسر 26 ساله اتیسم هم به نام نیما به همراه مادر نازنینش مهمان ما بود برای من و تمام دوستانم که بچه های اتیسم داریم ،بسیار بسیار جالب بود که برای اولین بار یک اتیسم بزرگسال می دیدم .تعجب

به محض اینکه در موسسه رو باز کردم آرین رو دیدم که فقط 19 سال بزرگتر شده بود با همون حرکات ساده مخصوص به بچه های اتیسم به همه اتاقها با لبخندی به  لب سر زد. بچه ها همه داخل یک اتاف بودند و داشتند خرابکاری می کردند سبزوقتی بچه ها رو دید لبخندی زد و با دیدن این لبخند من احساس کردم که تمام کودکی خودش رو در یک لحظه مرور کرد.

مامان نیما به واسطه اینکه حالا فرزندش در جوانی به سر می برد دیگه دغدغه های جدیدی رو جایگزین دغدغه های روزمره ما کرده بود . اینکه خوب حالا که این پسر و حدود 140 پسر بزرگسال که او شناسائی کرده چه آینده ای خواهند داشت ؟! او یک طرح برای ساخت یک دهکده اتیسم داره و خیلی سعی کرده که این طرح رو اجرائی کنه ولی متاسفا نه مثل  تمام پروژه های جاری  نتونسته کاری از پیش ببره ...

با همراهانم تصمیم گرفتیم به منزل نیما و مادرش بریم ،پدر نیما چند سالی است که فوت شده و خوب حالا مامان نیما به تنهائی باید این زندگی دو نفره رو که بالطبع نگرانی آینده نیما هم آزارش میده اداره کنه ...

وقتی که وارد منزلشان شدیم نیما با همان لبخند به استقبالمان اومد و تمام مدتی که ما با مامان نیما مشغول صحبت بودیم دور اتاقها می چرخید و با یک دسته عکس که مرتب بر میزد بازی می کرد. آخر سر هم که دیگه معلوم بود از وجود ما کلافه شده گفت : خدا حافظ قلب

ما از مامان نیما پرسیدیم که نیما حرف میزنه؟ کارهای شخصی اش رو انجام میده؟ در طول روز چه میکنه ؟

و مامان نیما جواب داد : بله کارهای شخصی اش رو خودش انجام میده و هروقت بخواد حرف میزنه و در طول روز با کامپیوتر و ورزش های دوچرخه سواری و اسب سواری و ... مشغوله .

پیش خودم فکر کردم که خوش به حالش بر خلاف ما انسانهای به ظاهر عادی چقدر بی خیال و برای خودش  زندگی می کنه از اونروز مرتب با خودم فکر می کنم من هم باید با آرین شادم ،شاد زندگی کنم آینده یک اتفاقی میوفته دیگه ...