در مسیر بازگشت از روانپزشک همسرم گفت : دیگه حق نداری بچه منو اینجور جاها ببری ! آرین هیچ مشکلی نداره ! 

غریزه مادری  بهم می گفت که یک مشکلی هست ...با توجه به اینکه آرین دختر عمو و پسر عمو تقریبا همسن خودش داره و من می دیدم که خیلی با اونها تفاوت داره ...

پس شروع کردم به مطالعه از طریق اینترنت از هر 10 موردی که در مورد نشانه های اوتیسم نوشته شده بود 5 تائی اش به آرین می خورد... احساس می کردم دنیا رو سرم خراب شده! خدایا من همونی بودم که می خواستم پسرم رو 3 سالگی بفرستم کلاس شنا و زبان و حالا با موردی رو به رو شدم که اصلا تا حالا اسمش رو هم نشنیده بودم ! خدایا این دیگه چه امتحانیه؟!

هر چی مطلب بیشتر می خوندم بیشتر گیج می شدم دستم به هیچ جائی بند نبود ...

آرین رو که صدا می کردم... حتی وقتی که می رفتم زیر گوشش صداش می کردم یا حتی  داد می زدم اصلا بر نمی گشت! گریه های بی مورد داشت . بعضی شبها با جیغ از خواب بلند می شد و ما نمی دونستیم چه جوری ساکتش کنیم. تنها کلمه ای که می گفت پو بود یعنی پلیس ! به جا هم به کار می برد یعنی وقتی پلیس می دید بلند می گفت : پو پو و تا ما تائید نمی کردیم ساکت نمی شد. قلب

حالا آرین دو ساله شده بود و هنوز هم هیچ خبری از گفتار نبود ... منهم مشغول به کار شده بودم به خاطر کارم بعضی شبها تا ساعت 7 سر کار بودم . آرین رو پیش مامانم می گذاشتم و ظهرها برای ناهار 1 ساعتی پیشش می رفتم، موقع برگشت سر کار آرین خون به جیگرم می کرداز بس که دنبالم گریه می کرد...

یک روز مامانم گفت: یک کلینیک گفتار درمانی نزدیک ما هست بیا آرین رو ببر اونجا ...

همسرم طبق معمول می گفت نه آرین که چیزی اش نیست . ولی بالاخره به اصرار من راضی شد.

حالا آرین دو سال  و نیم داشت که ما به کلینیک گفتار درمانی رفتیم. خانم تراپیست به من گفت: که اول سعی کن محیط خونه براش یکنواخت بشه . تصمیم گرفتم برای مدتی نرم سر کار پس مرخصی گرفتم . سعی کردم بیشتر وقتم رو صرف آرین کنم . و حرفهای خانم تراپیست رو هم انجام بدم . ظاهرا آرین از وضع پیش اومده خیلی هم خوشحال بود... لبخند