روز چهارشنبه روز بسیار بدی برای ما بود، قبلا درباره علی از دوستان آرین نوشته بودم که خیلی به حیوانها علاقه داره و تنها اسباب بازیهاش همین حیوانات هستند . این علی ما امسال به پیش دبستانی میره ، اونم مثل آرین من نمی تونه خوب صحبت کنه .ناراحت

چهارشنبه ظهر با مامان علی کار داشتم بهش تلفن کردم گفتم چطوری؟ گفت : بد! گفتم آخه چرا؟ گفت : وقتی رفتم مدرسه علی داشت گریه می کرد از اولیا مدرسه پرسیدم که چرا؟ گفتند ما نمی دونیم سوار ماشین که شدیم علی سرش رو نشون داد وقتی کلاهش رو برداشتم دیدم اندازه یک توپ باد کرده حالا منتظرم باباش بیاد بریم دکتر . اونموقع من خیلی ناراحت شدم از اینکه بچه های بی زبون ما هر بلائی که سرشون بیاد چون نمی تونن توضیح بدن ما نمی فهمیم که چی شده ولی اصلا فکر نمی کردم که چیز مهمی باشه.

دو سه ساعت بعد زنگ زدم به مامان علی تا گفتم سلام ،دیدم داره گریه می کنه گفتم چی شده ؟! گفت می گن علی خونریزی مغذی شده ! ای خدا چی می تونستم به این مادر بگم ...ما ها اینقدر در طول این سالها برای هر مسئله این بچه ها زجر کشیدیم که دیگه واقعا این یکی حقمون نیست . فقط بهش گفتم آروم باش ایشالله که هیچی نیست ! مگه چیز دیگه ای میتونستم بگم ولی تو سرم غوغائی به پا شد . خدایا این دیگه نه این بچه به اندازه کافی مشکل داره مشکل دیگه بهش اضافه نکن به کوچیکی اش رحم کن به دستهای توپول و صورت قشنگش رحم کن.

همون موقع موبایلم رو برداشتم و به هرکسی که فکر می کردم اس ام اس دادم که علی رو دعا کنید. یکی دیگه از دوستهام هم همین کار رو کرده بود. خلاصه در عرض نیم ساعت همه خبر دار شده بودند. و دست به دعا .

مامان علی گفت که باید علی رو به بیمارستان کودکان منتقل کنند که اگر مجبور باشند عملش کنند مجهز باشه . 

دعای مردم کار خودش رو کرد خدا به این بچه و پدر و مادرش رحم کرد. وقتی می رسن به اون بیمارستان تو سی تی اسکن علی هیچ اثری از اون خونریزی نبوده !لبخند

به این فکر کردم که واقعا برای خدا انجام هر کاری به اندازه مژه زدن ما آدمها است و خدا رو شکر که علی ما سالم به خونه برگشت .