تعطیلات نوروز امسال ما تهران بودیم و از اونجائیکه به خاطر آرین دیدو بازدید هامون محدود شده تصمیم گرفتیم تهرانگردی کنیم و خوب بازدید از کاخ موزه ها یکی از مقاصدمون بود.

به قول بابای آرین حالا ما با خودمون چی فکر کرده بودیم که با این بچه به موزه هائی بریم که هر کدوم از وسایلش اندازه تمام زندگی ما بود نمی دونم .لبخند

یکی از این روزها رفتیم کاخ زیبای گلستان ، من دست آرین رو محکم تو دستم گرفته بودم و نمی گذاشتم جایی بره و بابا جون هم مثلا چهار چشمی داشت نگاش می کرد . نفهمیدم که چی شد در عرض یک چشم بهم زدن آرین از روی طناب پرید و دوئید طرف یک ساعت بزرگ خوشگل که روی بدنه اش یک در بود. و در ساعت رو باز کرد. از این طرف بابای آرین پرید دستش رو گرفت از اون طرف هم یکی از محافظهای موزه ، منم که طبق معمول در این مواقع نمی تونم هیچ حرکتی بکنم فقط دوبامبی زدم تو سرم و جیغ کشیدم ، از صدای جیغ من همه نگاهها برگشت طرف ما و یک خانمی وسط جمعیت گفت : آخی چه کارخوبی کرد در ساعت و باز کرد چقدر توش قشنگه استرس

خیلی عجیبه آرین با اینکه توپوله ولی وقتی بخواد یک کاری رو انجام بده با سرعت نور برابری می کنه اوه