17 تیر ماه سال 85 بهترین روز عمر من بود. 9 ماه انتظار بدنیا اومدن آرین رو داشتم و حالا تو آغوشم بود...منم مثل تمام مامانهای دنیا کلی برای اومدنش تدارک دیده بودم . 

 قبل از هر چیز بگم من از اون مامانها بودم که تا آرین عطسه می کرد یا  اگه بینی اش می گرفت تا صبح خوابم نمی بردو بالا سرش می نشستم .  خلاصه از اون مامان حساسها که تا تقی به توقی میخورد روونه دکتر بودم .لبخند

روزها به تندی سپری می شدن ، حالا آرین 9 ماهش بود به نظر من خوشگل ترین و قوی ترین پسر روی زمین بود وقتی باهاش بیرون می رفتم از اینکه همه بر می گردن و بهم نشونش میدن به خودم افتخار می کردم . چه چیزی از این قشنگتر که همه پسر یکی یکدونه تو رو دوست داشته باشن.

یک روز بر حسب اتفاق کتاب پدر آن دیگری به دستم رسید و در طول دو روز خوندمش  شخصیت داستان پسر بچه باهوشی بود که در سن 7 سالگی قدرت تکلم نداشت و بخاطر همین نقیصه پدرش به او اهمیت نمی داد. کلی باهاش گریه کردم ،نمی دونم یک چیز تو ضمیر نا خود آگاهم می گفت که نکنه آرین هم مثل این پسر بچه داستان بشه و همین هم شد !!!

آرین یک سال ونیمه شد و من طبق روال ماهی یکبار برای چکاب آرین رو پیش دکترش بردم به دکتر گفتم :که آرین هیچ حرف و کلمه ای بیان نمی کنه حتی صداهائی که بچه ها تو این سن در میارن رو نداره  . دکتر گفت :بعید می دونم آرین اوتیسم داشته باشه ولی شما اول یک نوار گوش و یک تست تیروئید  بگیرید  ببینم اوضاع از چه قراره . گفتم: اوتیسم چی هست ؟! گفت :یعنی در خود ماندگی ! گفتم : آرین که در خود مانده نیست خیلی هم خوب ارتباط برقرار می کنه ! وقتی بچه ها رو می بینه دنبالشون راه می افته مخصوصا دخترا خنده

هر دو تست خوب بود و آرین مشکلی نداشت . حالا آقای دکتر ما رو به یک روانپزشک ارجاع داد. 

روانپزشک به من و بابای آرین گفت: شما چیزی در مورد اوتیسم میدونید ما هم گفتیم: نه! دوباره روانپزشک گفت برید و در باره اوتیسم مطالعه کنید 15 روز دیگه شما رو خواهم دید...