دیروز صبح با تهوع و دل پیچه از خواب پا شدم  گلاب به روتون تا 10 صبح مدام توی دستشوئی بودم  سبز خیلی حال بدی داشتم دست و پام داشت می لرزید رنگم مثل گچ دیوار شده بود . یک آن گفتم خودم به جهنم من اگر بیهوش بشم سر آرین چی میاد ؟ نگرانگفتم خدایا فقط من به گوشی تلفن برسم. حالا آرین هم داشت وسط اتاق بپر بپر می کرد.قلب گوشی رو برداشتم و اول به همسرم بعد به مامانم زنگ زدم گفتم: فقط خودتون رو برسونید. 

بیچاره ها در عرض نیم ساعت رسیدند.

همسرم مجبور بود به خاطر کارش برگرده ولی مامان و بابام موندند. یک ساعتی گذشت دیدم خیلی حالم بده با بابام رفتم درمانگاه و سرم وصل کردم ولی همش نگران آرین بودم . چون آرین خیلی به بابای من وابسته است گفتم الآن مامانم رو می کشه ، حدسم درست بود به خونه که زنگ زدم دیدم صدای گریه اش میاد .ناراحت بابام رو فرستادم خونه گفتم شما برو دو ساعت دیگه بیا دنبالم.

تو اون دو ساعت فقط به این فکر می کردم که اگر من این مادر و پدر رو نداشتم چه خاکی باید به سرم میریختم .اوه فکر کردم ایندفعه بخیر گذشت ولی با بزرگ شدن آرین چه گلی بسر باید بزنم ؟ این دو ساعت به جای استراحت همش به این چیزها فکر کردم ولی به جوابی نرسیدم !گریه