امروز یکی از مامانهای انجمن مدرسه برای عید غدیر آش می داد منم واسه کمک رفتم مدرسه امسال دیگه من خیلی فعالیتم زیاد شده یک روز در میون مدرسه میرم از خود راضی

زنگ تفریح که زده شد مثل همه مدارس همه بچه ها دوئیدن تو حیاط تا حالا این همه بچه اوتیسم یک جا ندیده بودم  انگار که هر کدوم داشتن یک نقشی رو بازی می کردن درست مثل صحنه تمرین تئاتر بود. یکی بال بال میزد . یکی بالا پایین می پرید. یکی با خودش یک جمله رو تکرار می کرد. یکی گردن اون یکی رو می گرفت. یک سری رو سرسره بودن. یکی جیغ می زد . یک سری هم دوئیده بودن اومده بودن تو آشپزخونه و هی آش آش می کردن .یکی اذان می گفت ...

از بغلشون که رد می شدم قشنگ می فهمیدند که من جزء معلمها نیستم میومدن طرف من و بغلم می کردند. یکیشون همچین مظلومانه خودش رو تو بغل من انداخت که یکی از معلمها گفت این فقط می خواد تو ببوسیش. عزیزم قلب

وای خدای من این انسانهای ناشناخته ما چه زندگی قشنگی دارند . پیش خودم فکر کردم که چرا اینهمه ما اصرار داریم اینها رو از دنیای خودشون بیاریم بیرون اینها با این وضعیتشون خیلی هم خوشحالند و دارند خوش می گذرونند.

خوشبحالشون فارغ از هر درد و غمی اند . یکی از مامانها به من گفت وای اینقدر دوست دارم یک روز برم وسط اینها و از غم و غصه هام فاصله بگیرم دیدم راست می گه ما چه دنیای زشتی برای خودمون ساختیم.

یک جورهائی از اینکه بچم اوتیسمه و متوجه زشتیهای دنیای اطرافش نیست خوشحال شدم.