دو سه روزه که اصلا حالم سر جاش نیست .

البته همه آدمها از این روزها دارن ولی مال ما خانواده های اوتیسم یک جوردیگست . این حس نا امیدی و مبهم بودن آینده بچه هامون ، آدم رو داغون میکنه.

چند روز پیش مدرسه ،جلسه اولیا و مربیان داشت به چهره هر کدوم از مادر ، پدر ها که نگاه می کردم می دیدم واقعا تو جوونی پیر شدن . از چند تا شون سن ها شون رو که پرسیدم  از تعجب دهانم باز موند اصلا چهره ها شون به سنشون نمی خورد.

همیشه با دوستام که صحبت می کنم بهشون به شوخی می میگم که ماها بمیریم هم دستامون از قبر بیرون میمونه .

دیشب آقای پدر می گفت :خسته شدم ! ما حتما یک گناهی کردیم. خیلی از دستش عصبانی شدم گفتم تو همش منفی حرف می زنی. ولی از طرفی دلم هم براش سوخت .خوب اونم دوست داشته یک پسر داشته باشه باهاش درباره ماشینها صحبت کنه . باهم فوتبال تماشا کنن و ...

نمی دونم خدا کنه که یک روز خوب برای ما هم بیاد.